قصه ی زندگی آدمها

او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پسخوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود.
او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش رابا سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بکار وفراموش نکن که این دانه‌ای ا‌ست که آب و نور می‌خواهد
او سؤالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد.

ساقه و شاخه و برگ. و هرساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.
و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛امروز درختی شد که از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود وهر باز که ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد.
فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند.
اما خدا می‌گفت: «نترسید، درخت اومیوه خواهد داد؛ و باری که این درخت می‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردهاگذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هرمیوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر که میوه‌ای را برد دردلخود بذر سؤال تازه‌ای را کاشت.
«
و این قصه زندگی آدم‌هاست» این را فرشته‌ای بهفرشته‌ای دیگر گفت.

"عرفان نظرآهاری"

 

/ 101 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم

یوووووووووووووهووووووووووووووووو[نیشخند] سلااااااااااااااااااام خوبی دوست جونم؟؟ صبح بخیر[قلب]

ترنم

دوست دارم جواب همه ی سوالامو زودی بگیرم[لبخند]

ترنم

دوست دارم جواب همه ی سوالامو زودی بگیرم[لبخند]

وینتر گرل

نیلو چرا خسته ای مادر:دی[نیشخند] متنت قشنگ بودا فقط نوشته هات درشتن[خجالت]ببشدااا

ملیحه

سلام نیلوفرم . مطلبت جالب بود . چرا دیگه به من سر نمی زنی .

napoleon

با این حساب در باب خدا برای هرکس مفهوم و پاسخ جداگانه ای به وجود خواهد آمد که گاهی این پاسخ هایی که به باور بدل می شوند حتی با هم متضاد می گردند ملاصدرا معتقد بود (و البته غالب عارفین معتقد هستند ) که علت به وجود آمدن فلسفه ها و طرز فکر های مختلف کم فهمی انسان از ذات الهی است حتی شناخت پروردگار را عارفان به سفره ی غذایی تشبیه می کنند که هر کس به تناسب ظرفیت خود از آن بهره می گیرد اما این به عدم درک الهی مربوط می شود ! هیچ کس پاسخ درست سوال را نمی یابد و پیوسته در جستجوست !

باران(باز باران)

قصه ی زندگی ما ادما چه قصه عجیبیه.با اینکه تو ظاهر شبیه همه اما اصلا شبیه هم نیست. سلام گل نیلوفر.کم پیدایی....

پریز

سال خوبی برایت آرزومیکنم یکی از شعرهایم رابه شما تقدیم می کنم ---------------------------------------- به حمام می روم شامپو نیست کف کفشهایم را به روزگار می سابم ---------------------------------------- بخاطر بسپار

نسرین

[سلام خیلی جالب بود اگه خواستی میتونی منو به اسم دل واژه های شعر من لینک کنی ممنون[گل]