فرار از تنهایی

خسته از آدمهای کوکی!

سلام دوستان.

باز هم چند پیام از شما به دست من رسیده که نوشته بودید وبلاگت کلیشه ای شده و چرا از خودت کم مطلب می ذاری؟

چرا ما رو بیشتر با دنیای خودت (دنیای نابینایان) آشنا نمی کنی؟!

بازم برامون خاطره بذار و...

اولاً باید خدمت آن دسته از عزیزان که گفتند ما رو با دنیای نابینایان آشنا کن عرض کنم که دنیای ما از دنیای شما جدا نیست.

ما هم در همان دنیایی زندگی می کنیم که شما زندگی می کنید.

خیلی ها به من میگند: خوش به حال تو که زشتی ها و کثیفی های دنیا رو نمیبینی (چون نابینایی)

فکر می کنند ما در دنیای تاریکی محبوس شدیم و جز چهار دیواری منزل دیگه چیزی سهم ما نیست و از دنیای بیرون بی اطلاعیم.

از دو رنگی ها, پلیدی ها, بی حرمتی ها و ... خبر نداریم و چون نابینا هستیم پس قادر نیستیم زشتی ها رو ببینیم.

نه دوستان! این گونه نیست. در جواب این دوستان من یک سؤال می پرسم: آیا به گفته ی خود شما (زشتی ها و کثیفی های دنیا) مثال اشیاء قابل دیدن هستند؟ اگر این گونه هست زشتی ها چه رنگیند؟ چه شکلیند؟  چه اندازه اند؟

اگر این گونه نیست و با چشم نمی توان این زشتی ها را دید و اندازه گرفت و تنها با بودن در جامعه می توان به درک و تشخیص اطرافیان پرداخت پس چشم ظاهر چه کاره است؟

دوستان خوبم, نمی خوام خدایی نکرده به شما توهین کنم ولی به نظر من مهم درک و شعور انسان هست که می تونه تشخیص بده چی خوبه و چی بد.

اگر دنیا را زیبا ببینی مسلماً زیباست و اگر از در نا امیدی وارد این دنیای بزرگ شوی و به دید منفی به این زندگی بنگری نه تنها دنیا و آدم های آن زشت و کثیف جلوه می کنند بل که خود زندگی هم پوچ و بی معناست.

پس دوستان، به یاد داشته باشید که فقط چشم ظاهر نیست که می تونه تشخیص بده که چی خوبه  و چی بد...

خوب بگذریم. این بار هم با یک خاطره در خدمت شما هستم که چند وقت پیش از  یک نابینا شنیدم که از زبان ایشان می نویسم:

 (بالاخره بعد از چند ساعت, اتوبوس ایستاد و مسافران پیاده شدند.

من از خانمی که در کنارم نشسته بود خواستم که به من کمک کند و ساک دستی ام را برایم تا پایین اتوبوس بیاورد. او هم قبول کرد و مرا همراهی کرد و سپس یک تاکسی دربست سفارش داد تا مرا تا جلوی در منزل برساند.

من هم از او تشکر کردم و سوار شدم و از راننده خواستم کس دیگری به جز من سوار نکند ولی بعد از چند لحظه احساس کردم غیر از من کس دیگری هم در کنارم نشسته.

کمی عصبانی شدم, چون من کرایه را کامل به راننده پرداخت کرده بودم و انتظار نداشتم یک نفر دیگر با من سوار تاکسی شود.

با خود میگفتم جا به این زیادی چرا اینقدر این آدم به من چسبیده؟

خواستم با دستام بهش اشاره کنم ببینم این کسی که کنارم نشسته و اینقدر جای منو تنگ کرده کیه؟ ولی خجالت کشیدم چیزی بگویم یا با دست بهش اشاره کنم.

خلاصه هرجور بود تحمل کردم تا بالاخره راننده اعلام کرد که رسیدیم.

چون این کسی که کنار من بود به در ماشین نزدیک بود منتظر شدم در را باز کند تا من پیاده شوم ولی هرچه صبر کردم از جایش تکان نخورد که نخورد.

من هم مجبور شدم از در سمت دیگر پیاده شوم.

با خودم گفتم: چه قدر بی ادب بود. که ناگهان راننده از ماشین پیاده شد و گفت:

خانم! چرا ساکتون رو نمیبرین؟ من اونو کنارتون روی صندلی عقب ماشین گذاشته بودم, فراموش کردید؟

یه دفعه به خودم اومدم. تازه فهمیدم که جریان چی بوده و چه اشتباه خنده داری کردم.

فقط لبخند زدم و ساک دستی خودم را از راننده گرفتم و تشکر کردم)!

عجب!

من خودم وقتی این خاطره رو شنیدم یاد یک خاطره از خودم افتادم.

انشاء الله بعداً در یک فرصت دیگه براتون تعریف می کنم.

یا حق!

 

+نوشته شده در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت۱٠:٤٧ ‎ق.ظتوسط نیلوفر خسته دل | نظرات دوستان: