|
آب خود را به صخره ها می زد، موج در موج دست و پا می زد, در دلش حسرت دهان تو بود, آب لب تشنه ی لبان تو بود. فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی، روز عزای آسمان و زمین برای شهدای عالم بر همه ی شیعیان آن حضرت تسلیت و تعزیت باد. امید است که دعای همه ی مؤمنان با دعای آقا امام زمان (عج) به آسمان رسد و همگی حاجت روا شوند. سلام به تک تک شما دوستای خوب و همراه همیشگی این مسافر غریب! از اینکه دیر به دیر میام و نمی تونم به شما سر بزنم واقعاً شرمندم. بچه ها امتحانات میان ترم شروع شده و درسها حسابی سخت! به خاطر همین من رو از نت محروم کردند که حسابی بشینم درس بخونم. مامانم میگه مثلاً سال آخر دانشگاهته باید برای فوق هم بخونی ولی من تو خوندن همینم موندم چه برسه فوق. خلاصه که متأسفانه من برای یه مدت یعنی حدود یک ماه به هیچ عنوان نمی تونم بیام نت و پیش شما. از این بابت خیلی ناراحتم ولی خوب کاریش هم نمیشه کرد. الآن هم اومدم ازتون خداحافظی کنم. از همه ی شما مخصوصاً آبجی غزاله ی عزیزم که از همان ابتدای وبلاگ نویسی با من بوده و تنهام نذاشته بچه ها تو رو خدا تو این مدتی که نیستم تنهام نذاریدا؟ شما مثل سابق پیشم بیاین و برای آپ هایی که دارین خبرم کنین بهتون قول میدم به محضی که امتحانام تمام شد به تک تک شما سر بزنم و جبران کنم! ببینم تو این مدت کی به یاد من هست و فراموشم نمیکنه! دلم برای تک تکتون تنگ می شه. غزاله جونم پیشم بیای باشه؟ مواظب خودتون باشین. وقتی امتحانام تمام شد به تک تکتون سر میزنم. ببخشید نمی تونم از همه ی شما خداحافظی کنم ولی به یاد همه هستم. فراموشم نکنید. التماس دعا!
دوباره اوج عشق و شور و شادی می خوام محرم امسال حسینی باشم!می خوام تغییر کنم. می خوام یکی بشم که تو دوست داری. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بچه ها تو این شبهای عزیز التماس دعای خیلی زیاد دارم. اگه روضه ی آقا خونده شد و چشماتون بارانی! این حقیر خسته دل رو هم دعا کنید. صحبت ازپژمردن یک برگ نیست التماس دعا.
دوستان خوبم سلام. امیدوارم همگی خوب و شاد باشید. امروز اومدم در باره ی بعضی از کامنت هایی که برام میاد صحبت کنم. تا به حال دقیقاً 21 کامنت مختلف به دست من رسیده با مضمونهایی نظیر: -تو نابینا نیستی و می خوای احساسات مردم رو بر انگیزی. -تو اومدی اینجا نمایش نامه راه انداختی و به هیچ وجه نمی تونی نابینا باشی. -اگه نابینا هستی پس چطور با رایانه کار می کنی... -بهتره تا بیشتر از این مردمو مسخره نکردی این کارو بذاری کنار و ......... در جواب این عده که متأسفانه بعضی از آنها هیچ نشانی از خودشون به جا نگذاشتند باید بگم: آخه خودتون قضاوت کنید، چه دلیلی وجود داره که من بخوام نقش یک نابینا رو بازی کنم؟ نمی دونم! من اومدم اینجا که خود واقعیمو نشون بدم و آنچه که هستم و باید باشم... من خودم به شدت از دروغ متنفرم پس دلیلی نداره بخوام با دروغ و کلک زدن به مردم برای خودم مخاطب جمع کنم. من اینجا از خاطراتم می نویسم، از غم ها ، از شادی ها، از حرف هایی که کسی حاضر به شنیدنشون نیست. من اگه این وبلاگ رو ساختم فقط برای دل خودم و یه جورایی خالی شدن عقده های دلم بود. من این وبلاگو ساختم و اونو کلبه ی دلم کردم تا هر چه از دلم بر خواست بنویسم این جوری راحت ترم. دوستان خوبم هم با نظرات خودشون منو راهنمایی می کنند وتا به حال کمک های خیلی ها باعث شده من از تصمیمهام که مطمئن بودم به نفعم نیست صرف نظر کنم. دوستانی که به خاطر خودم میان نه از سر ترحم و دل سوزی. تمام نوشته های این وبلاگ واقعیته و هیچ کدام دروغ یا داستان نیست. من می تونستم به دون اینکه بگم نابینا هستم این وبلاگ رو اداره کنم ولی با خودم گفتم بذار عده ای که میان اینجا بدونن که یک نابینا دست کمی از یک بینا نداره و می تونه خیلی راحت مثل بقیه زندگی کنه مستقل باشه و در زمینه های مختلف از جمله کار با رایانه به خودش متکی باشه. اما این که چطور یک نابینا مثل بقیه می تونه با رایانه کار کنه: خوشبختانه پیشرفت علوم و تکنولوژی باعث ساخت صفحه خوانی به نام jaws شد که اگر این نرم افزار رو بر روی هر سیستمی نصب کنیم سیستم به طور خودکار گویا میشه و تمامی نوشته های روی صفحه ی مانیتور و تمامی نوشته ها و حروف بر روی کیبورد کامپیوتر رو به راحتی قرائت می کنه. فقط کافیه یکی از دکمه های روی کیبورد رو فشار دهیم نام اون کلید رو می خونه و وقتی با کلید های جهت نما بر روی صفحه های وب یا ویندوز حرکت کنیم هر چیزی رو که بر روی صفحه ی مانیتور ظاهر میشه این نرم افزار اونو می خونه. به این ترتیب کار با رایانه امکان پذیر شده و یک نابینا بدون کمک گرفتن از فرد بینا می تونه مستقل با رایانه کار کنه و مثل من وبلاگ بسازه. کافی ست شما در گوگل کلمه ی jaws را search کنید فوراً به سایت http://www.freedomscientific.com/products/fs/jaws-product-page.asp بر می خورید که این نرم افزار رو برای دانلود برای نابینایان گذاشته ولی متأسفانه زبان این سایت انگلیسی هست. خب دیگه چه دلیلی برای اثبات نابینایی من لازم دارید؟ دوستان خوبم خدا خودش بهتر می دونه که من نه برای جلب مخاطب خودمو نابینا معرفی کردم نه برای دل سوزی و جریحه دار کردن احساسات کسی. اصلاً دلیل نداره با دیدن یک نابینا احساسات کسی جریحه دار بشه. ولی اینو بدونین که من واقعاً نابینا هستم و اینجا رو بدون هیچ دروغ و نیرنگی اداره می کنم و تمامی حرفها و نوشته هام عین واقعیته. حالا اگه باز هم قانع نشدین و دلیل دیگه ای می خواهین بگین شما رو قانع کنم. از همگی کسانی که صمیمانه به اینجا میان و با نظرات خودشون منو راهنمایی می کنم صمیمانه تشکر می کنم. ببخشید الآن سرمای بدی خوردم حالم زیاد خوب نیست بیشتر از این نمی تونم بنویسم. اگه سؤالی داشتین در خدمتم. یا علی.
سلام به همگی شما دوستای گل خودم چطورین خوبین؟ بچه ها از همگی شما ممنون که در طی این مدت مخصوصاً با خاطره ی سفرم همراه بودین و راهنماییم کردین. امروز اومدم به درخواست یکی از دوستای گلم که خیلی خوب و مهربونه خاطره ی اولین باری که فهمیدم نابینا هستمو یعنی اینکه چه جوری نابیناییمو درک کردمو براتون بگم: 3 4 سال بیشتر نداشتم. آن روز مادربزرگم مهمانی بزرگی تدارک دیده بود و همه ی اقوام را دعوت کرده بود. (آخه من تا 16 سالگی در خانه ی مادربزرگم زندگی میکردم) هنگام صرف نهار ما بچه ها را در کنار هم سر یک سفره نشاندند. به هر کس یک لیوان نوشابه دادند. ناگهان امین, پسرداییم که هم سن خودم بود گفت: بچه ها ببینید! لیوان نوشابه ی همه دسته داره غیر از لیوان نوشابه ی نیلوفر. من ناخودآگاه دستم را به طرف لیوان بردم و آن را لمس کردم و فهمیدم حق با امین است. گفتم: تو که لیوان مرا لمس نکردی, از کجا فهمیدی؟ همه خندیدند و گفتند: ما که به چیزی دست نمیزنیم, بهشون نگاه میکنیم و بعد میفهمیم. واژه ی نگاه برایم بی مفهوم بود. گفتم: نگاه یعنی چی؟ امین گفت: خوب با چشمامون نگاه میکنیم دیگه! گفتم ولی من حتماً باید با دستام لمسشون کنم, چرا؟ کسی جوابی نداد. فوراً بلند شدم و رفتم پیش پدرم و ازش پرسیدم بابا نگاه یعنی چی؟ و ماجرا را براش تعریف کردم. پدرم مکثی کرد, مرا در آغوش کشید. گرمی قطرات اشکش را بر دستان کوچکم حس میکردم. او مرا نوازش کرد و گفت: اونها وقتی میخوان یه چیزی را بفهمند باید با چشماشون بهش نگاه کنند ولی تو چون دختر باهوشی هستی میتونی با دستات لمس کنی و همه چیزو با لمس کردن بفهمی. گریه کنان گفتم: نه, من میخوام با چشمام ببینم. گفت: نه, نمیشه و گریه به او مجال ادامه ی صحبت نداد. از آنجا بود که ماجرا شروع شد. اون موقع زیاد ناراحت نشدم. آخه بچه بودم.. نمیدونستم اگه چشمم نباشه خیلی چیزارو از دست میدم. نمیدونستم بعضی وقتا باید سنگینی نگاه های آدما رو تا آخر عمر تحمل کنم. نمیدونستم که خیلی کسا که من بودنشون رو احساس میکنم ،اما چون من اونا رو نمیبینم اونا هم منو ندیده می گیرنو بی تفاوت از کنارم رد می شند. کاش می دونستین که همه نابیناها مثل بقیه انسانن, با تمام خصوصیات فکری, روحی و هرچیزایی که بقیه دارن... به نظر شما چرا اکثر مردم دید خوبی در باره ی نابیناها ندارن؟؟ چرا بیشتر مردم نابیناها رو افرادی کم توان و مستحق ترحم میدونن؟؟ چراا؟ و هزاران چرای دیگه که برای من هزاران بار مطرح شده اما........ دریغ از یک جواب !!!!
دلا عید غدیر آمد، نویدی بر زمین آمد- علی در عالم هستی، خدا را جانشین آمد. ولی و والی سرمد خدیو ملک و دین آمد علی از امر ذات حق، امیر المؤمنین آمد. سلام به همه ی شما دوستان خوب و مهربان. عید غدیر نزدیکه و شور و التهاب من هم بیشتر. من قصد داشتم 5شنبه که عیده بیام و به تک تک شما تبریک بگم ولی خب چون من تا آخر هفته خونه نیستم نمی تونم بیام و از همین جا به همه ی شما تبریک میگم. امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین و این عید خجسته به همگی شما خوش بگذره. خب چیزی از داستان سفر من نمونده. بعد از اینکه وارد خونه ی خودمون شدم بر خلاف سال قبل احساس آرامش می کردم. وقتی پدر و مادرم از این قضیه مطلع شدند کلی منو سرزنش کردند و منو مقصر اعلام کردند. اما من که اصلاً باورم نمیشد خانم محمدی این کارو با من کرده باشه حسابی داغون بودم. اشتهام به غذا کم شده بود. اگر روزی گریه نمی کردم آرام نبودم. تبدیل شدم به یه آدم افسرده. دیگه هیچی برام مهم نبود. شبها با کابوس از خواب بیدار می شدم. به یاد لحظه ی محاکمه و لحظه ای که غرورم له شد. به یاد تحقیرهایی که به خاطر او تحمل کردم... وضعیت من طوری شد که چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم به خصوص وقتی متوجه شدم خانم محمدی واکنش خاصی به نامه ی من نشان نداده. این وضعیت بود تا چند ماه بعد که فهمیدم خانم محمدی برای یک مأموریت به شهر ما میاد. آخ که چقد دلم براش تنگ شده بود. جالب اینجا بود که روز قبل از حرکتش به من زنگ زد و تاریخ دقیق حرکتشو گفت. یک روز سرد زمستان. همون روز هم تشییع جنازه ی پدر یکی از بهترین دوستان دانشگاه من بود و من مجبور شدم رفتنمو کنسل کنم. به محض اینکه فهمیدم نزدیک شهر ماست و می خواد به بهزیستی بره خودمو رسوندم و در حیاط منتظر شدم. هوا خیلی سرد بود و تمام بدنم یخ کرد. وقتی اومد پریدم جلو رفتم به استقبالش. خیال کردم اون فهمیده که با من بد کرده و حالا خیلی گرم منو تحویل میگیره. منتظر بودم که دستای گرمشو باز کنه و منو تو آغوش خودش جای بده. ولی بر خلاف تصورم گفت: -من سردمه تو همینجا وایسا من برم خودمو گرم کنم بیام. منم در سرما ایستادم تا برگرده ولی ازش خبری نشد. کم کم دست و پام کرخت شد و نتونستم تحمل کنم. وقتی با مادرم وارد اتاق بهزیستی شدیم فهمیدیم خانم با خیال راحت مشغول خوردن صبحانه هستند اونم چه صبحانه ای. دیگه نزدیک بود همانجا داد بزنم ولی باز تحمل کردم و گذاشتم صبحانش تموم شد. رفتم پیشش وهدیه ای که براش خریدمو بهش دادم بوسیدمش و گفتم میشه یه دقیقه باهات حرف بزنم؟ -نه! مگه من اومدم مهمونی برو کلی کار دارم. هر بار که خواستم به یک بهونه برم پیشش نشد. یا خودش قبول نمیکرد. ولی بازم من دوستش داشتم اینم نه کم بل که خیلی زیاد. یک سال من در افسردگی کامل بودم. دقیقاً مرداد 1388 یعنی سالگرد همان ماجرا به یک بهانه خودمو بهش رسوندم ولی او چنان من و مادرمو سرد تحویل گرفت که خودمون از رفتنمون خجالت کشیدیم. حتی حاضر نشد به ما که خونشون بودیم نهار بده. اونجا بود که صبر منم تمام شد. نه به خاطر خودم به خاطر مامانم که به خاطر من اومده بود و گرسنه از اونجا رفت. ناگهان نفرت عجیبی ازش به دل گرفتم. انگار تمام غصه ها به یک باره زبانه کشید و چنان آتش نفرتی در وجودم گستراند که خودمم باورم نمیشد. از اون موقع به بعد دیگه بهش نه زنگ زدم نه اس ام اس. اونم به راحتی منو فراموش کرد. اما چیزی که منو داغون کرد و باعث شد خاطره ی سفرمو بنویسم این بود که یکی از دوستام زنگ زد و گفت مژگان به دزدی پولها اعتراف کرده. باور کنید هنوز از شوک این خبر بیرون نیامدم. باورم نمیشه مژگان...... نه به هیچ وجه. دوستان گلم درسته خاطره ی سفر من تمام شد ولی نمی دونم چرا هر از چند ماهی خود به خود یاد اون ماجرا می افتم و حالم بد میشه و همش گریه می کنم. هر کاری می کنم از این حالت بیرون بیام نمی تونم. وقتی هم حالم بد میشه یکی دو هفته طول میکشه که بیاد سر جاش. واقعاً نمی دونم باید چی کار کنم هر چی سعی می کنم خودمو سرگرم کنم بهش فکر نکنم نمی تونم. شبها با کابوس بیدار میشم غذا نمی خورم، و... هر چه خودمو سرگرم می کنم که بهش فکر نکنم نمی تونم. نمی تونم باور کنم خانم محمدی چنین رفتاری رو با من کرد. حالا هم که مژگان به قضیه ی دزدی اعتراف کرده حالم بد تر شده. به خاطر همینم یاد سفرم افتادم و برای شما نوشتم. از همه ی دوستانی که از ابتدای ماجرا با من بودند و کمکم کردند ممنونم. بچه ها یه مشکل دیگه هم به تازگیها برام پیش اومده که خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده. به خاطر همینم زیاد نمی تونم بیام نت.برام دعا کنین. پیشاپیش عیدتون مبارک. التماس دعا.
|
About
سلام به همگی شما دوستان خوبم! از اینکه به این وبلاگ اومدین ممنون! من نابینا هستم! دانشجوی سال آخر رشته ی مشاوره. من به تنهایی و تنها به کمک نرم افزارهای صفحه خوان (jaws) این وبلاگ رو اداره می کنم. خیلی تنهام، تنها و زخم خورده از اطرافیان. این وبلاگ رو فقط برای فرار از تنهایی و آدم های اطرافم ساختم. آدم هایی که جز خودشون هیچکس رو نمی بینن، آدمهایی که حسادت و دو رویی سرلوحه ی زندگیشون شده و کارشون خنجر زدن به دیگرانه! این وبلاگ شامل درد و دل و خاطرات زندگی منه. امیدوارم با خوندن خاطرات من خسته نشین.
Home
|